از مادرم و دخترم سپاسگزارم

اگر تمام مطالب دنیا را به نام مادر کنی و از او بنگاری باز هم حرفی که باید ادا ننمودی.مادر من با اینکه در دوران کودکی و جوانی سختی های فراوانی کشیده اما امید به زندگی و عشق به فرزندانش او را لحظه ای از ایستادن و حرکت کردن باز ننشانده.در تمامی امور می توان بر شانه های او تکیه کرد و به قوت زانوهای خسته ای او بلند شد.چقدر دور و سخت است که روزی من هم برای فرزندم مثل او بوده و از جان و دل برای خودش و فرزندش پشتیبان باشم.هر اتفاق بزرگ و مهمی که برای نگار من می افتد بی شک دستان مادرم در آن نقش داشته. نگار جان توانسته بعد از ۲ سال و ۳ ماه یک نقش بزرگتر را نیز برای خود رقم زند و قدمی به دنیای بزرگترها نزدیکتر شود.بی نهایت خوشحالم که دختر مهربانم از شر ( مای بی بی ) رها شد.نگار جان لطف و صبوری تو که همیشه استارت حرکت من است را می ستانم و سپاسگزارم و مادر عزیزم که دل و جان فدای تو درست است که غرور و پررویی مانع است اما هر لحظه دستان مقدس  تو را در ذهن خود می بوسم و عاشقانه می پرستمت

احترام بگذار و دروغ نگو

قباحت و زشتی دروغ در همه ی ادیان وجود دارد و شرایطی را ایجاد می کند تا دیگر به شخص دروغگو اعتمادی وجود نداشته باشد.خودم سعی می کنم دروغ نگویم شاید کارهای زشت دیگرم پر رنگتر از دروغ باشد . هر چند در زندگی کنونی دروغگویی یک هنر شده و کسی که بلد نباشد تصور این است که شخصی ساده لوح و زود باور است و بیچاره محکوم می شود که همیشه دروغ بشنود ... خدا را شکر وحید در زندگی من آدم دروغگویی نیست و سعی می کند اصل اتفاق را تعریف نکند تا اینکه مجبور به دروغ گویی شود و در نهایت  صداقت او آرامش زندگی من است.مادر هم از دروغ متنفر است و همیشه از بچگی به ما یاد می داد که دروغ نگوییم.اما اطراف ما آدم های دروغگو بسیارند.نمی دانم دلیل واقعی این افراد چیست ؟؟!! اما من دیگر کاسه صبرم لبریز شده و واقعا نمی توانم اینان را تحمل کنم . دروغشان باعث نوعی تنفر و دوری  شده که هر روز پر رنگتر می شود و ناراحتم از اینکه می بینم به راحتی یه داستان دروغ را با شاهکارهای بیان برای من تعریف می کنند و من مجبورم باور کنم و کلامی بر زبان نیاورم !!! یه جورای از تحمل این افراد خسته شدم و هر چند حق دارم این خستگی را فریاد بزنم اما مجبورم سکوت کنم.امیدوارم راهی باشد تا با این افراد معاشرت نکنم... فکر نمی کنم دختر محبوبم به سمت این رفتار زشت کشیده شود اما اگر خدای ناکرده دروغی گفت اولین فریاد را خودم بر سرش می زنم تا یاد بگیرد که به مادرش دروغ نگوید.مادرم استاد این کار است و هیچ وقت نمی شود به او دروغ گفت.نگفته می فهمد.نگار جان تو هم به مادرت و همه انسان ها احترام بگذار و دروغ نگو

مگر از زندگی چه میخواهید
که در خدایی خدا یافت نمیشود؟
که به شیطان پناه میبرید؟
که در عشق یافت نمیشود
که به نفرت پناه میبرید؟
که در حقیقت یافت نمیشود
که به دروغ پناه میبرید؟

ملاصدرا

ترسم این سیل دمادم ببرد بنیادم

 چه آزاد مردانی که به خاطر وطن جان داده اند و هم و غمی جز سرافرازی میهن  نداشتند.در زمانه کنونه اگر لحظه ای در احوال مردم تفکر کنی و شرایط حاکم را ببینی هزار بار هم جان دهی کم است...این همه فقر فرهنگی و اقتصادی از چه چیز نشات می گیرد و ما کجا ایستاده ایم ؟ تازه آقایان به جای راه حل دنبال مقصر می گردند و کی بود کی بود من نبودم راه انداختند.خدا را شکر که دلالان و دزدان در این مملکت زندگی می کنند و قدرتشان از دولت بالاتر است که همه چیز را زیر سلطه خود فرو کشیده اند و اینان فقط نظاره می کنند !! برای خودم و مردم محروم از همه چیز بسیار متاسفم و با تمام وجودم نگران و لرزان آینده کودکم هستم که چه خواهد شد...

ترسم این سیل دمادم ببرد بنیادم

زندگی یک هدیه است

بی شک هر انسانی در طول زندگی خود لحظاتی را تجربه نموده که جز شیرین و ماندگار عمر به حساب می آید.من نیز لحظات سبزی را داشته ام اما نمی دانم چرا عادت کردیم آن روزها را زود از یاد ببریم.مثلا دیشب با اینکه فقط ۵ روز است مادرم را ندیدم اما به شدت دلتنگ او بودم و حتا دلم می خواست از دوریش گریه کنم  که یاد شبی افتادم که  ۱۰ سالم بود و در روستای برجگه شب را کنار دایی بهمن خوابیده بودم نیمه شب بیدار شدم و دیدم کنار مادرم نیستم با عجله از پله های این ور خانه وارد حیاط شدم و به قول معروف رفتم طرف اتاق های بالا در چوبی قفل بود و من از یکی از پنجره ها وارد شدم مادر بزرگم برای نماز صبح بیدار شده بود مادرم وقتی من را دید تعجب کرد و گفت نترسیدی آمدی این ور و من را در آغوش خود جا داد.آن آغوش و آن در چوبی و حتا صدای زوزه سگی که می امد جز شیرین زندگی من است.یا مثلا لحظات رماتیک و آشنایی با شخص دیگر که کم یا زیاد همه تجربه کردن گردش ها و دیدن ها و تلفن حرف زدن ها و انتظار پاسخ مسیج ها که چقدر وقت گیر و روح بخش است و برای من چقدر پر رنگ... یا مثلا همین ورزش که دلیل نجاتم از غصه بود و خدا بخواهد یک هفته است دوباره شروع کردم و وقتی می دوم احساس می کنم از هر غمی آزادم یا مثلا لحظه ای که در درد جسمی زیاد دخترم را دیدم.یه موجود زنده کوچک با موهای زیاد و سیاه  و چشمانی آبی و صورتی سفید و گرد.واقعا تا آن روز زیباتر از نوزادم ندیده بودم. یا مثلا همین روز یک شنبه که نگار به کلاس  بالاتر در مهد کودک رفته و حسابی گریه کرده بود وقتی در آغوشش گرفتم با بغض گفت مامان انقد گریه کردم !! من هم پا به پای او اشک ریختم اما فردای آن روز با محمد متین انقدر بازی کردند و خوش بودند که انگار نه انگار روز قبل چگونه سپری شده بود.گاهی باید از کودکانمان صبر و عادت کردن را یاد بگیریم.

به قول چارلی چاپلین : زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد

دلم می خواهد خانواده سه نفری ما به خصوص وحید از زندگی لذت ببریم و یادمان باشد که باید برای فرزندانمان مادر و پدر خوب و مقاوم و شادی باشیم درست مثل پدر و مادر خودمون امیدوارم روزهای شاد و ماندگار برای همه آدم ها و ما زیاد اتفاق بیفتد