بی شک هر انسانی در طول زندگی خود لحظاتی را تجربه نموده که جز شیرین و ماندگار عمر به حساب می آید.من نیز لحظات سبزی را داشته ام اما نمی دانم چرا عادت کردیم آن روزها را زود از یاد ببریم.مثلا دیشب با اینکه فقط ۵ روز است مادرم را ندیدم اما به شدت دلتنگ او بودم و حتا دلم می خواست از دوریش گریه کنم که یاد شبی افتادم که ۱۰ سالم بود و در روستای برجگه شب را کنار دایی بهمن خوابیده بودم نیمه شب بیدار شدم و دیدم کنار مادرم نیستم با عجله از پله های این ور خانه وارد حیاط شدم و به قول معروف رفتم طرف اتاق های بالا در چوبی قفل بود و من از یکی از پنجره ها وارد شدم مادر بزرگم برای نماز صبح بیدار شده بود مادرم وقتی من را دید تعجب کرد و گفت نترسیدی آمدی این ور و من را در آغوش خود جا داد.آن آغوش و آن در چوبی و حتا صدای زوزه سگی که می امد جز شیرین زندگی من است.یا مثلا لحظات رماتیک و آشنایی با شخص دیگر که کم یا زیاد همه تجربه کردن گردش ها و دیدن ها و تلفن حرف زدن ها و انتظار پاسخ مسیج ها که چقدر وقت گیر و روح بخش است و برای من چقدر پر رنگ... یا مثلا همین ورزش که دلیل نجاتم از غصه بود و خدا بخواهد یک هفته است دوباره شروع کردم و وقتی می دوم احساس می کنم از هر غمی آزادم یا مثلا لحظه ای که در درد جسمی زیاد دخترم را دیدم.یه موجود زنده کوچک با موهای زیاد و سیاه و چشمانی آبی و صورتی سفید و گرد.واقعا تا آن روز زیباتر از نوزادم ندیده بودم. یا مثلا همین روز یک شنبه که نگار به کلاس بالاتر در مهد کودک رفته و حسابی گریه کرده بود وقتی در آغوشش گرفتم با بغض گفت مامان انقد گریه کردم !! من هم پا به پای او اشک ریختم اما فردای آن روز با محمد متین انقدر بازی کردند و خوش بودند که انگار نه انگار روز قبل چگونه سپری شده بود.گاهی باید از کودکانمان صبر و عادت کردن را یاد بگیریم.
به قول چارلی چاپلین : زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد
دلم می خواهد خانواده سه نفری ما به خصوص وحید از زندگی لذت ببریم و یادمان باشد که باید برای فرزندانمان مادر و پدر خوب و مقاوم و شادی باشیم درست مثل پدر و مادر خودمون امیدوارم روزهای شاد و ماندگار برای همه آدم ها و ما زیاد اتفاق بیفتد
+ نوشته شده در پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۱ ساعت 9:28 توسط زهرا ربوشه
|