زمستون دیگه...!!!
روزهای خدا با هم فرقی ندارد مهم این است که ما انسان ها هر روز را یه جور می بینیم مثلا من از شنبه ها می ترسیدم و دوشنبه و چهار شنبه ها برام روزهای خوبی بودن و پنج شنبه ها بیشتر خاطراتم رقم می خوردو باز... فصل ها هم به همین شکل بود.عاشق اول مهر و بوی مداد تراش بودم و لحظه شماری می کردم تا زمستان سرد بیاد و هر سال سردتر از سال پیش باشد . شب یلدا خانه حاجی عباس باشم که به قولی همه هستن و فال های حافظ که حاجی نعمت همه رو اشتباه می خواند.رزوهای قبل از عید کلی برنامه و کار داشتم و عاشق شب عید بودم و سعی می کردم سفره هفت سین سنتی تر از سال های قبل باشد بعد هم گیج بودم که چطور ۱۳ روز اول فروردین را تحمل کنم تا تعطیلات تمام شود...تابستان هیچ حسی برام جز گرما و مسافرت های اجباری نداشت... اما حالا یک مادرم و سعی می کنم همه چیز را باب میل نگار انتخاب کنم سعی میکنم جای بروم که اول به او خوش بگذرد...روزها و فصل ها هم باب میل اوست . فروردین را چون نگار مهمانی رفتن دوست دارد دوست دارم و سعی می کنم به همین بهانه همه جا عید دیدنی بروم سفره هفت سین چون نگار دوست دارد کودکانه خواهم چید... آرزو می کنم زمستان زیاد سرد نباشد تا بچه ها زیاد مریض نشوند سرما برایم رویای نیست فقط وقتی برف ببارد و نگار سرخوش و خرامان لذت برف باریدن را مزه کند و در نهایت از من بخواهد با او برف بازی کنم و ((گووول ه)) برف به او پرتاب کنم دوست دارم که آن هم اگر برف ببارد و در واقع شب یلدا را برای اینکه خانه حاجی عباس باشم و کلی بچه قد و نیم قد آن جا باشند و هر کدوم یه حس خوبی به نگار می دهند دوست دارم... اول پاییز برایم پر از خاطره نیست چون مصادف است با تغییر در کلاس های مهد نگار و تا او عادت به شرایط جدید کند من غصه او را می خورم ... در واقع فصل دلچسبم تابستان است که نگار زمان بیشتر برای بازی دارد و راحت می توانم برایش برنامه جاها سفرهای که او خوش باشد بچینم ...همه و همه چیز... هر چیزی که بخرم و هر کاری که انجام می دهم اول اوست... من فکر می کنم نگار را خیلی دوست دارم و باید به او حق های بدهم تا جبران بعضی سختی هایش بشود و در عین حال به شدت نگرانم !!! نگران جنینی که در درونم رشد می یابد و من بی رحمانه همه ی حق ها را به نگار داده ام و او را محروم کرده ام حتی از نوشتن خطی برایش. به شدت از او خجالت می کشم و عذر می خواهم که دلم با زبانم یکی نیست . امیدوارم بیاید و من را دوباره عاشق کند...