حافظ و نگار
این همه عکس می و نقش نگار ین که نمود
یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد
آن پریشانی شبهای دراز و غم دل
همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
امید در کمر زر کشت چگونه ببندم
دقیقه ایست نگارا در آن میان که تو دانی
این خون که موج می زند اندر جگر ترا
در کار رنگ و بوی نگاری نمی کنی
بس غریب افتاده است آن مو ز خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب
بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام
حکایت یست که عقلش نمی کند تصدیق
باده گلرنگ تلخ تیز خوشخوا ر سبک
نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام
بعد از این دست من و زلف چو زنجیر نگار
چند و چند ازپی کام دل دیوانه روم
بوی بنفشه بشنو و زلف نگار گیر
بنگر به رنگ لاله و عزم شراب گیر
چو لاله در قدحم ریز ساقیا می و مشک
که نقش خال نگارم نمیرود ز ضمیر
چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی
که روز واقعه پیش نگار خود باشم
چشم فلک نبیند زین طرفه تر جوانی
در دست کس نیفتد زین خوبتر نگاری
حافظ از سر پنچه ی عشق نگار
همچو مور افتاده شد در پای پیل
حسن فروشی گلم نیست تحمل ای صبا
دست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو
خنده جام می و زلف گره گیر نگار
خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم
به صورت تو نگاری ندیدم و نشنید
در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند
گرت ز دست برآید نگار من باشی
رقص بر شعر تر و ناله نی خوش باشد
خاصه رقصی که در آن دست نگاری گیرند
روی نگار در نظرم جلوه می نمود
و ز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم
زاهد برو که طالع اگر طالع من است
جامم بدست باشد و زلف نگار هم
ساعد آن به که بپوشی تو چو از بهر نگار
دست درخون دل پر هنران میداری
شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو
ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو بجست
شهری ست پر ظریفان و ز هر طرف نگاری
یاران صلای عشقت گر می کنید کاری
عروس طبع را زیور ز فکر بکر می بندم
بود کز دست ایامم بدست افتد نگاری خوش
قاتلش را سرو گفتم سر کشیدن ازمن به خشم
دوستان از راست می رنجند نگارم چون کنم
قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام
تا ببینی که نگارت به چه آئین آمد
گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد
ما را غم نگار بود مایه سرور
گر دست دهد خاک کف پای نگارم
بر لوح بصر خط غباری بنگارم
گرچنین چهره گشاید خط ز نگاری دوست
من رخ زرد به خونا به منقش دارم
لطیفه ای نهانی که عشق از او خیزد
که نام آن لب لعل وخط ز نگاریست
مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارت
زفریب او بیندیش و غلط مکن نگارا
من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش
نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه
نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست
گره بگشود ا ز گیسو و بر دلهای یاران زد
نیست در شهر نگاری که دل ما ببر د
بختم ار یا ر شود رختم از این جا ببرد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
نگار ا بر من بی دل ببخشای
دو ا صلنی علی رغم الاعادی
نگار می فروشم عشوه یی دا
که ایمن گشتم از مکر زمانه
نگاری چابکی شنگی کله دار
ظریفی مهوشی ترکی قبا پوش
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید
من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود
هم گلستان خیالم ز تو پر نقش و نگار
هم مشام د لم ز زلف سمن سای تو خوش
هزار نقش برآید ز کلک صنع و یکی
به دلپذیری نقش نگار ما نرسد
هر آب روی که انداختم ز دانش و دین
نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی
پیداست نگارا که بلند است جنابت
یاد باد آنکه نگارم چو کمر بربستی
در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود