نگار این روزها حسابی در حال بزرگ شدن است و من طبق معمول عاشق او و دلتنگ دیدن او هستم حتا وقتی چند ساعت از او دورم .نگار  به خاله بازی و عروس بازی علاقه ویژه دارد . با جعبه پر از بدلیجاتش هر روز ساعتی مشغول می شود.جالب است هر ده انگشت را انگشتر می اندازد و روی انگشتها به سمت داخل است که خودش ببیند.کیف به دوش و چادرش به سر بچه اش را بغل می کند و با موبایلش با متین صحبت می کند که قرار است ال کند و بل کند ما بین صحبت ها مکث می کند و گاهی هم می خندد و من در تمام این مدت یا باید کنارش باشم و یا شبیه او رفتار کنم و هر دو خاله بازی کنیم...شاید این همه مهارت امری ذاتی باشد که او درست آن را اجرا می کند شاید هم ارث من باشد. کودکی خود را خوب به یاد دارم که چقدر شیفته عروسکم بودم و خاله بازی در کنار دوچرخه بازی یکی از بازی های همیشگی ام بود. اگر نگار مثل من شود خیلی لذت می برم . به نوعی خاطرات کودکی ام زنده می شود. فقط در حال حاضر مشکل اصلی نگار با زمانه من در این است که آن موقع من از صبح تا شب در کوچه بازی می کردم و بعد از ( لیلی بازی ) و خاله بازی نوبت بدو بدو و دوچرخه بازی بود اما حالا نگار طفلک فقط زمانی که با استریل کامل و محافظت فراوان به پارک می رود دلخوش بازی بیرون از خانه است. امیدوارم این شانس را از او نگیرند و لااقل در مهدکودکشان که حیاطی با صفا و زیبا دارد کمی زیر آسمان بازی کردن را تجربه کند.من همیشه به فکر نگار و خواهر و برادرهای احتمالی او هستم که ای کاش بی دغدغه دوران کودکی خود را صرف بازی و نشاط و شادی می کردند.

ای کاش کودکان سرزمین من دغدغه ای جز بازی و خراب شدن و گم شدن اسباب بازی های خود نداشتند.